<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زیر آسمان غربت</title>
<link>http://bahareh1371.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 04:24:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>2 روی سکه !</title>
<link>http://bahareh1371.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>دیشب بهرام رادان, حامد بهداد و مهناز افشار رو به عنوان داور فستیوال فیلم های کوتاه ایرانی توی یک سالن سینما دیدیم....فقط میتونم بگم هر3تاشون مخصوصا رادان به شدت خوشگل و خوشتیپ بودن ..و حرف که میزد همچین قند تو دل من آب میشد و با همشون هم هی چپ و راست عکس گرفتیم و در ضمن مهناز افشار وقتی داشتم باهاش عکس میگرفتم بغلم کرد و بله من خیلی ندید بدید هستم و ذوق کردم کلی !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این را خوندید؟ خیلی دلم الکی خوشه نه؟! نوجوونم دیگه..دختر نوجونی دیدید که دلش واسه رادان و بهداد به تاپ تاپ نیافته ؟! خب الان اگه به عمق سطحی بودن من پی بردید این یکی را بخونید !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از ساعت 2 ظهر تا الان که 11:30 شب شده...من یک تحقیق 4 صفحه ای در مورد اینکه &quot; آیا اخلاقیات نیاز به مذهب دارند &quot; نوشتم و دفاع کردم که نه اصلا هیچ ربطی بهم ندارند و در اصل مذهب از اخلاقیات سو استفاده میکنه در خیلی موارد ... و اخلاقیات یک سری قوانین جهانی دارند و ما کاری را انجام نمیدیم فقط برای اینکه خدا گفته بلکه هر کار خوبی که انجام میدیم بخاطر احساس خوبی که پیدا میکنیم و بخاطر خود خوبیه...و خب 100 البته به همین سادگی هم ننوشتم و با کلی دلیل و مدرک حرف هام را ثابت کردم !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الانم انقدر چشمام و سرم درد میکنه و خسته ام که دیگه هیچ حرفی واسه  زدن ندارم !!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 04:24:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahareh1371&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>bahareh1371</dc:creator>
<guid>http://bahareh1371.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسم بر خون شهیدانت...به قلب پر خون این ملت...</title>
<link>http://bahareh1371.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>
گر ما ز شما چه خواستیم&lt;p&gt;جز حق , حقوق , حقیقت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ای داد به ما چه دادید&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جز خون و غم شهادت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گر ما همی بنشینیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بسی دیوان بتازند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گر ما بپرسی گوییم:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مرگ به از اسارت !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ی. نوری 5 آگوست 2009&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 01:52:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahareh1371&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>bahareh1371</dc:creator>
<guid>http://bahareh1371.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bahareh1371.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description>یک گوشه از زندگیت...بهترین لباسی که داری رو تن میکنی...لیوان قهوه ات را دستت میگیری...کفش های پاشنه بلند صورتی پات میکنی...به دیوار پشت سرت تکیه میدی...و مرگ باورهایت را به تماشا مینشینی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فردا را نمیدانم..ولی امروز تنهایم بگذارید !&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 18:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahareh1371&amp;postid=190</comments>
<dc:creator>bahareh1371</dc:creator>
<guid>http://bahareh1371.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهانه ی ساده ی خوشبختی من</title>
<link>http://bahareh1371.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>این هفته  هالویین همه جای شهر داره خودنمایی میکنه و منم با تمام سعی ای  که میکنم که حواسم پرت نشه و این هفته ی پر از امتحان و مقاله را بدون گشت و گذار بگذرونم نمیشه که نمیشه !! یعنی تقصیر من نیست..جامعه جامعه ی سرمایه داری غربی و از در و دیوارش تبلیغات و فشن و خوش گذرونی میباره ! کارت بانکی من هم که اختراع شده برای خدمت به سرمایه دارای بزرگ این مملکت . جمعه با 3تا از دوستام بیرون بودیم..دور شهر خیابون گردی میکردیم ... من داشتم ایمیلم را چک میکردم که دیدم ایمیل اومده که saw VI از همون روز اکران شده...تا راننده محترم پرسید بچه ها خسته شدم کجا بریم..بنده با شعف اعلام کردم بریم سینما...و وقتی سه نفری باهم گفتن نهههههههههههههه..من شروع کردم بلند بلند گریه کردن...صدای آهنگ روی 120 بود و صدای گریه ی من بلندتر !! آخرش مجبور شدن فرمون ماشین رو تکون بدن تا ماشین تکون بخوره و بشه مثل گهواره تا من صدام در نیاد...و خب صد البته بریم سینما !! فیلم به مناسبت هلاویین اکران شده بود و خیلی شلوغ بود...رفتیم توی سالن سینما نشستیم...3 تا صحنه که گذشت لامپ نمیدونم چی چیشون سوخت و گفتن برید پولتون را پس بگیرید خراب شده ! (فیلم خراب شده بود ؟ )دست از پا درازتر اومدیم بیرون...روی پله برقی که بودیم lcbo خودنمایی میکرد عجیب...هی بهم دیگه نگاه میکردیم و احتمالا فکر میکردم حالا هرچی هم بخریم کجا میتونیم بخوریم؟  که از اونجایی که بخت و اقبال همیشه یار ما بوده مامان س زنگ زد که من و بابات داریم میریم مهمونی..با بچه های بیاید خونه ی ما که تنها نمونی شب و بعد از قطع کردن تلفن...4تامون با آخرین سرعت دویدم طرف lcbo و با سرعت 120 طرف خونه ی شانس !! تا ساعت 12 داشتیم میخوردیم و فیلم نگاه میکردیم..ساعت 12 رفتیم طبقه ی پایین 4تایی روی موکت دراز کشیده بودیم و از خاطرات ایرانمون میگفتیم..از کودکی های مشترک...از شعرهای مهد کودک....از مدیر های دبستان....ساعت 3 شب خونه بودم...لباس خواب پوشیدم و دراز کشیدم رو تختم و آروم آروم خوابم برد....شنبه صبح آ زنگ زد که شب با بچه ها بیاید اینجا دور همی....شنبه شب هم..توی اون اتاق کوچیک...برای من پر از خاطرات اولین روزهای کمک بود...روزهایی که از مدرسه میدویم تا اون خونه و آرووم میخزیدیم توی اون اتاق تا حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف به دعوا بکشه و داد بزنیم و کوتاه بیایم و قانع بشیم...اتاقی که اکثر اوقات تاریک بود با پرده های کشیده ..و اون شب پر از صدای خنده بود و دوستی....آخر شب آ اومده بود جلوی ماشین پ نشسته بود و آرم جگوار شده بود..توی اون سرما همه  از ماشین ها پیاده شده بودیم و از اون مدل نشستن خنده دارش عکس میگرفتیم....یکشنبه دختر خوب خانواده بودم و نشستم تو خونه و درس خوندم..هرکی زنگ زد بریم بیرون نهههههه !! تا ساعت 9 شب طاقت آوردم دیگه ساعت 9 به یک مک دونالد و پیاده روی رضایت دادم ... 2شنبه عصر کلاس ویلون داشتم و روحم دوباره تازه شد...آرشه که کشیده میشد به سیم ها...خطرات 2 سال پیش...اون کلاس کوچیک کنار پلازا..زمستون های سرد و ویلون گنده تر از خودم...و امروز..توی خونه ی گرم و بزرگ..با ویلونی که باهاش خو گرفتم...سه شنبه از مدرسه تشریف بردیم منزل و هرکاری کردیم این فکر که هفته ی &quot;هالویین&quot; باید بهت خوش بگذره ولم نکرد ..پس با مامانم راه افتادیم توی مال ها تا لباس پیدا کنیم...ولی هیچی ! هنوز هم پیدا نکردم...بعدش با س نشستیم برنامه ی یک هالویین پارتی ریختیم و فیس بوک event براش ساختیم و همه را دعوت کردیم...امروز که چهارشنبه باشه مهمترین قسمتش این بود که من سرکلاس functions درس را کاملا فهمیدم ! و این خیلی عجیبه ! چون انقدر لهجه ی معلم هندیم بده که همیشه خودم باید بیام خونه خودکشی کنم تا یاد بگیرم...زنگ ناهار مدرسه خونه ی وحشت درست کرده بودن و ما بجای ترسیدن میخندیدیم..مزخرف بود...بعد از مدرسه چیزی شنیدم..که برام سنگین تموم شد..خیلی سنگین و سنگین تر اینکه قول دادم به روی بهترین کسم نیارم که چه چیزی را ازم پنهان کرده بوده...با نازی رفتیم غذا خوردیم و حرف زدیم..هرچند کافی نبود..ولی بعد از مدت های خوب بود..و بعدش هم دوستم اومد دنبالم و 3 تا سینما را گشتیم تا بالاخره یک فیلم پیدا کردیم که به سانس ما بخوره...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و الان که خونه ام..ریلکسم...فکر میکنم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;&quot;لحظات را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم دریغ که نمیدانستیم همان لحظات خود خوشبختی هستند&quot;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 04:32:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahareh1371&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>bahareh1371</dc:creator>
<guid>http://bahareh1371.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خودم و خودم !</title>
<link>http://bahareh1371.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description>بیا یک جوری بخندیم, که از صدای خندمون هیچ کدوم از آدم های دنیا نخوابند..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بیا این شب زنده داری ها را به فال نیک بگیریم و دوستشون داشته باشیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بیا با خودمون یک قراری بزاریم...از این به بعد..هر وقت ساعت 3:30 صبح بیدار بودیم..واسه یک نفر از کسایی که دوستشون داریم یک آرزوی خوب بکنیم و بسپاریمش به باد...تکراری هم نمیشه..هر دفعه برای یک نفر جدید...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باشه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باشه !&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 07:27:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahareh1371&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>bahareh1371</dc:creator>
<guid>http://bahareh1371.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی خدایان</title>
<link>http://bahareh1371.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>
توی دنیایی که فقر هست..تبعیض هست..اعدام هست..شکنجه هست...دروغ و ریا هست...منافع شخصی هست..تجاوز هست..گرسنگی هست...&lt;p&gt;توی دنیایی که این سر دنیا و آن سر دنیا ندارد...کودکانی مادر ندارند !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی دنیایی که مجبور به هجرتیم...مجبور به پذیرشیم...محکوم به تحملیم..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی دنیایی که توی یک شب سرد پاییزی من از درد چشمام بخاطر درس خوندن زیاد مینالم و یکی از درد چشمهاش بخاطر بی خوابی و جای خواب نداشتن...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی دنیایی که مردمانی آن سر دنیا گرسنه هستند و هر 3 ثانیه یک نفس قطع میشه....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی دنیایی که من پدر  دارم..مادر دارم...غذا برای خوردن دارم...لباس برای پوشیدن دارم...سقف برای خوابیدن دارم...ولی رویای دنیایی بهتر به رویایی دور دست تبدیل شده...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی دنیایی که هرروز انسانیت و برابری از دغدغه هایمان کاسته میشوند....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی دستهایم را دورم میپیچم و میپرسم: چند نفر امشب باید توی خیابون بخوابند؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چشم در چشمانم میدوزی و میگویی: بیخیال بابا خداشون بزرگه.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چرا من بزرگی خدای شما را نمیبینم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاید خدایی بزرگ در دنیایی دیگر وجود داشته باشد...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما متاسفم...من زیاد سعی کردم...خدایی ندیدم جز حواله دادن تمام بی چراهایمان به نوری در آسمان....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فقط باور کنید بزرگترین چیزی که همیشه آرزویش را داشتم..ایمان به خدا بود.....شاید در اون صورت کمتر فکر میکردم و بیشتر به نتیجه میرسیدم&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 03:35:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahareh1371&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>bahareh1371</dc:creator>
<guid>http://bahareh1371.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منو با تنهاییام تنها بزار دلم گرفته...</title>
<link>http://bahareh1371.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>
فهمیدی چی شد همین الان؟ &lt;p&gt;اولش کلی نوشتم...پاک کردم !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعدش 1 صفحه نوشتم..بازم پاک کردم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الان 6 خط نوشتم دوباره پاک کردم !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و هیچ ازم بعید نیست همینم الان به آخرش که میرسه پاک کنم !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حرف هایی ست برای نگفتن..وقتی میگی دیگه رو دلت سنگینی نمیکنند..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اونوقت دیگه هیچی نیست که تا ساعت 4 صبح فکرت را مشغول کنه و بتونی با خودت در میونش بزاری !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حرفم نمیاد !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمونه اش :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ فلانی دیدی بهاره جدیدا چه چس کلاسی میزاره؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- تو به این میگی چس کلاس؟ کون آسمون پاره شده خانم افتاده پایین&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+حالا فکر کرده چه خبر ست دیور کادو گرفته&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-ولش کن بابا ندیده دیگه تاحالا..عقده ای شده...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+دیدی به روی خودشم نمیاره&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-آره والله....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ااا انگار جدی جدی نمیفهمه داریم پشت سرش حرف میزنیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-الووو بهارررررر اینجایی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;** آره شنیدم..خب؟ میتونم چس کلاس میزارم..حرفیه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از یک ربع دوباره اینجانب** حوصله ندارم سر به سرم نذارید ..و پا میشم میرم اونطرفتر تنها میشینم !!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این روزها دلم میخواد تنها باشم ! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالم خوبه...فقط دلم میخواد کمی خودم را تنبیه کنم !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زنگ زده میگه این هفته پایه ای بریم واندرلند ؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میگم روزهای آفتابی رو به روم نیار دلم گرفته...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت :روزی 30..40 تا وبلاگ سر میزنم...صفحه ی اول را نمیخونم..مستقیم میرم سمت آرشیو و روی خرداد 88 کلیک میکنم...اونایی که سکوت کردن و از روزمرگی هاشون نوشتن را دیگه نمیخونم..نمیتونم..دست خودم نیست..نمیتونم ببینم انسان ها جنایت ببینند و سکوت کنند...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 02:29:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahareh1371&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>bahareh1371</dc:creator>
<guid>http://bahareh1371.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bahareh1371.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>وبلاگ برای من آرامبخش است...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و دوستان وبلاگی آسان ترین دوست های دنیا...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم برای 3 ساله گذشته این وبلاگ تنگ شد..برای خیلی ها که بودن و نیستن....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شروع کردم به کامنت گذاشتن بعد از شاید یک سال....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دارم یادآوری میکنم چه کسانی را در این دنیای مجازی دوست دارم و از خواندنشان لذت میبرم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 06:22:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahareh1371&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>bahareh1371</dc:creator>
<guid>http://bahareh1371.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bahareh1371.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>اینجا که من نشسته ام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن سوی آبهایی ست که تو نشسته ای...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا شب است و تاریکی و چشمهای خیس...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آنجا دروغ است و دروغ است و دروغ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند اشک میخری بی معرفت؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعید میدانم اگر ابعاد اشک هایم  را از کلمه هایم بعد از سالها بشناسی....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سالها میگذرند و نه من اینگونه میمانم و نه تو آنگونه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما یادم باشد سالها بعد یادت را از یادم نبرم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هرچند..یاد تو را نه...چون &quot;تو&quot; از اول هم مایه ی ننگی بودی بر احساسم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادم باشد یاد اولین تپش های قلبم را از یاد نبرم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادم باشد جواب اولین سیلی روزگار..صبر نیست..طغیان است...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باد بیرحمانه در پشت این پنجره ها زوزه میکشد...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گویی در جستجوی شاپرکی در هوا آواره شده است...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم میخواهد همین امشب نفرت و کینه ام را به دست باد بسپارم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و دیگر زمزمه نکنم &quot; از دوست داشتن خیری ندیدم&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میخواهم از صبحی که شاید روزی شروع شود...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بگویم  &quot; عشقی تو خوابی بود و بس....نقش سرابی بود و بس...این آمدن این رفتنت ..رنج و عذابی بود و بس&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این یک اخطار نیست...یک اطلاعیه نیست...یک خبر نیست...تهدید نیست...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این حرف من است !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عاشقی لیاقت میخواد !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همین !&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 23:51:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahareh1371&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>bahareh1371</dc:creator>
<guid>http://bahareh1371.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bahareh1371.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>
+ کجایی هستی؟&lt;p&gt;- ایرانی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ایران کجاست؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-هیچ جا !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+همون کشوری که هنوز سنگسار میکنن؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- نه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+همونی که همسایه افعانستان و عراق؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- نه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ پس نمیدونم کجاست..جزو خاور میانه ست؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-آره&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ حجاب دارید اونجا ؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- نه !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ اوه !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- اوهوم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سکوت.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- ندا را میشناسی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ کی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- ندا..همونی که مجسمه اش را ساختن توی یوتیوب نشونت دادم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+اوه آره..کلی مردم شجاع تو خیابان آزادی میخواستن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- آره..ایران اونجاست !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ پس همونی که من گفتم دیگه..حجابم دارید !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- نه خیر...اونی که تو گفتی مربوط به حکومت ایران..ایران یعنی ملت ایران !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ ولی واسه سنگسار مردم عادی سنگ میزنن !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- بریم کلاس دیر شد !!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت : آدم میتونه با هق هق های شبانه کنار بیاد و هیچ کس هم خبر دار نشه...باور کنید میتونه...آدم میتونه خودشو..احساس اش را..خشم و نفرتش را..عشق و دلشکستگی اش را پنهان کنه...میتونه.... فقط کافی که هرشب وسط نفس های بریده بریده و چشمای خیس و تار..با خودتون بگید دووم بیار..فردا یک روز جدید شروع میشه...لطفا فکر نکنید که حالم بده و دپرسم ..اتفاقا کاملا سرحالم و خوش میگذره این روزا..فقط با شبانه هام سالهاست که نتونستم کنار بیام و هر تلنگری شدیدترشون میکنه..همین&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 00:53:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahareh1371&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>bahareh1371</dc:creator>
<guid>http://bahareh1371.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
