تبليغاتX
زیر آسمان غربت
ماه هاست این قصه به سر رسیده و پشت تمام این تنفرم در ظاهر فقط لبخند تلخی مانده است....

خواهش کوچیکی دارم....

در کوچه...خیابان...لا به لای آهنگ ها..عکس های قدیمی...کتاب ها..دست نوشته ها..لبخند های رهگذران..آرشیوهای چت..شماره های تلفن..رستوران ها...پارک ها..پاتوق ها..اسم های مشترک..عروسک ها...یادگاری ها....بو ها.....کلمات....

یادت باشه به یادت یادآوری کنی آنقدر خودش را به یادم یادآوری نکنه !

عکس کودکی ام را نگه دار و به کودکت روزی نشون بده و بگو این غریبه شبیه خاطراتم است....

عروسکم را نگه میدارم و به کودکم روزی نشون میدهم و میگویم این عروسک نقطه ی مشترک غریبه با خاطراتم است....

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار |

-سر کلاس معلم داره hemophilia را توضیح میده و میگه یک نوع بیماری که اگر فرد بیمار جایی از بدنش زخمی بشه خونریزیش بند نمیاد...یک دفعه یکی از دختر ها از وسط کلاس میگه یعنی خانم هایی که این بیماری را دارن وقت پریودشون انقدر ازشون خون میره تا میمیرن !؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

- زنگ ناهار 7 نفر شدیم...5 تا پسر 2 تا دختر..با دوتا ماشین رفتیم پیتزا فروشی نزدیک مدرسه غذا بخوریم...من کیفم را توی ماشین جا گذاشتم و بعد از اینکه غذا خوردیم هرچقدر اصرار کردم برم از ماشین کیفم را بیارم تا سهم خودم را بدم بچه ها نذاشتن...یعنی کلا دنگ ما 2تا دختر را خودشون پرداخت کردن..من که از این قضیه ناراحت بودم تا برگشتیم توی ماشین...من جلو نشسته بودم برگشتم رو به طرف 3 تا پسر گفتم خب حالا من به کدومتون باید بدم ؟!؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   خب میخواستم ببینم کی به جای من پول داده که پولش را بهش بدم !

- خانمی که خیلی مودب و رسمی صحبت میکنه میپرسه چند وقت اینجا هستید ؟ میگم این دسامبر 3 سالمون تموم میشه...میگه اوه پس عادت کردید ! میگم : بله ما آب و گل دیده ایم !!!!!!!!!!!!!!!!!!! خانم نگاهم میکنه و میگه..آهان..بله...میبینمتون و میره....!!! بعد من با خودم فکر میکنم احیانا از آب و گل در اومدیم نبود اون اصطلاح ؟!


- از مدرسه میام..کلید میندازم در رو باز میکنم...هدفون تو گوشمه...آهنگ اثرات جانبی را گوش میدم...از در که وارد میشم میرسه به قسمتی که کلمات قشنگی استفاده نمیکنه و از بد ماجرا من ریتم اون قسمت را خیلی دوست دارم...در حالی که دارم کفش هام را در میارم بلند بلند اون قسمت را میخونم ...برمیگردم برم سمت اتاقم میبینم بابام جلوی تلویزیون نشسته و داره خیلی مهربون نگاهم میکنه...!!


پی نوشت :

اگر کسی تو را آنگونه که می خواهی دوست ندارد ، به این معنا نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد
گابریل گارسیا مارکز

این جمله را 3 شب پیش برام اس ام اس زده...و منو بدجوری درگیر کرده....هرچقدر سر تصمیم سخت ایستاده بودم با این جمله به دوگانگی برخوردم....

-

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار |

توی کتابخانه ی مدرسه نشستم و باید برای تحقیقم سرچ کنم...ولی من تنها کاری که میکنم سرک کشیدن به فیس بوک و وبلاگ و ایمیلمه...دیشب ساعت ۳:۳۰ خوابیدم و صبح ساعت ۷ با گریه بیدار شدم...فیس بوکم را همین الان غیرفعال کردم و حوصله ی خودم هم ندارم....دلایل زیادی داره این بیحوصلگی و دلگرفتگی ام...ولی خب....سکوت همیشه بهترین راه بوده....مدت هاست اینجا هم با خیال راحت نمینویسم...دلم میخواد این روزهام ثبت بشن واسه همین سربسته برای خودم یادداشت بر میدارم که هیچ وقت فکر نمیکردم بخاطر نبودنت گریه کنم..ولی دیشب وقتی داشتی التماس میکردی و من با بی رحمی تمام میگفتم متاسفم گوله گوله اشک میریختم...به یاد تمام روزهای خوب این دوران...تمام شب های سرد زمستونی که از کابوس نجاتم دادی...ولی من مطمئنم بهم خوردن این رابطه به نفع جفتمونه...جدایی از تو درد نیست و نمیشه برام...ولی نمیشه وابستگی را انکار کرد و من فقط برای جلوگیری از وابستگی که داشت پیش میومد مجبور بودم بسپرمت به دست روزگار که یا خوشبخت شی یا خوشبخت شم...به هر حال باهم خوشبخت نشیم ! مورد دوم اینکه از بعضی دوستهام انتظاراتی دارم که برآورده نمیشه..حتی در حد یک آفلاین گذاشتن...اونوقت عکس هاشون در و دیوار اتاق منو پر کرده و فکرشون ثانیه ثانیه ی زندگیم را....فیس بوکم را بستم که یک مدت دور باشم از همه ی روابطی که احساس میکنم خیلی یک طرفه شدن...نمیخوام کم باشم ولی همیشه باشم...ترجیح میدم یک مدت کلا نباشم....تنها جایی که نمیتونم ازش دل بکنم این وبلاگه...چون انگار در سکوت تکیه میده به صندلی رو به رو و فقط گوش میده...بعضی وقت ها وقتی در اوج گریه یا عصبانیت دارم تایپ میکنم میکوبم روی کیبود که خب توام یک چیزی بگو...خب بابا ترکیدم از تنها توروخدا حرف بزن (یاد الدوز و عروسک سخنگو افتادم) ولی همین سکوتش را هم دوست دارم....


______________________________________________________________________________


ساعت 10 شب دوشنبه است....خونه پر از مهمونه و صدای خنده از سالن میاد...tequila rose  را ریختم توی شاتم و اومدم توی اتاقم...لم دادم روی صندلی و نم نم مزه مزه اش میکنم...هوا سرده و پنجره باز...یک حس خوبی دارم...یک اتفاق خوبی قراره بیافته...احساس میکنم خیلی خوشبختم ....احساس سبک بالی عجیبی میکنم....

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار |

توی این چند روز فکر میکردم چطور همه ی حرف هایم را توی یک پست جا بدم ؟! چقدر میتونم بی پروا بنویسم و کجا حواسم به سانسور کردن باشه...به آشناهایی که اینجا را میخونند فکر میکردم و به برداشتشون...به کسانی فکر میکردم که من و تو را خوب میشناسند و نمیشناسند...به خاطرات اندک ولی عمیقی که باهم داشتیم فکر میکردم و به اینکه چطوری توی این صفحه جوری بنویسمشون که رازهامون فاش نشوند...به اینکه رابطه ی من و تو نه نوع خاصی بوده و نه رازی بوده...ولی چند باری تنها آدمی بودی که بهت اعتماد کردم و توی جرمم شریک شدی...فکر میکردم چطور بنویسم که بدونی محکومت نمیکنم...میخوام سو تفاهم حل بشه....

ولی امروز...با اون چت...اون حرف ها...اون دیواری که ریخت...ریمو کردنم از فیس بوک....

فقط متاسفم...و به سوتفاهماتی فکر میکنم که آدم ها را سالها از هم دور نگه میدارند...

تو یک طرفه به قاضی میری...تو کور شدی و همه چیز را مانع دیدی....تو حالت خوب نیست و برای خوب نبودنت فقط دنبال بهونه میگردی....

من چند تا  صحنه..از میان تمام خاطراتمون همیشه تو ذهنم پررنگه...

پنجم ابتدایی بودم...آخر اتوبوس کنار کسی که اونم حالا دیگه رفیق نیست نشسته بودم...همه خواب بودن و توی ترافیک جاده چالوس گیر کرده بودیم...تو را فکر میکنم اولین باری بود که میدیدم..اولین سفرمون باهم بود...همه گرسنه بودیم...تو یک تی شرت آبی تنت بود و گردن بند...جلوی اتوبوس برای بچه های کوچیک لقمه درست میکردن و تو میاوردی عقب براشون...من گفتم منم میخوام ! تو یکی گرفتی طرف من و گفتی بیا کوچولو...منم گرفتم و گفتم مرسی بابا بزرگ....

تابستون 86 بود...من خونه ی داییم مهمونی گرفته بودم....همه میرقصیدن و من نشسته بودم نگاه میکردم..به اون همه آدمی که برام معنی "بودن" را داشتن..تو دیدی توی خودمم..اومدی وسط اون شلوغی..جلوی مبل زانو زدی و گفتی افتخار میدی از این فکر و خیال درت بیارم؟...و رقصیدیم....

تابستون 87 بود....من یک روز بود رسیده بودم ایران...وقتی با ب رفتیم مهستان که مانتو بخرم باهات تماس گرفتم گفتم بیا ببینمت..رسیدم ایران...ساعت 5..6 عصر بود و پارک حسابی شلوغ...تو از خیابون رد شدی و از جوب پریدی..دستات را از دور باز کردی و از اون بغل های گنده ی مهربانانه کردیم همدیگه را.....بعد تا 30 دقیقه میخندیدیم که "کی انقلاب شد ما خبردار نشدیم؟" اصلا ایران ته آزادی بابا...ما را همینجوری صاف صاف راه بریم میگیرن..دیگه فکر کن بغل همدیگه وسط پارک ببیننمون چقدر خوش میگذره !

تابستون 88 بود...روابط شکرآب بود...دیگه ارازل نبودیم...دلمون برای ارازل بودن هم تنگ نبود...بد کرده بودیم به رفاقت هامون....اون شب ..اون شبی که...شاید..نمیدونم...شاید کاش هیچ وقت به وجود نمیومد...تو توی آشپزخونه دراز کشیده بودی...پیشت نشستم دستت را گرفتم..نگاهت..تن صدات...چشم هات هنوز یادم نمیره..چقدر از قصه ی تلخی که به سرانجام نمیرسن خسته بودم...


و حالا آبان 88...من محکوم شدم به دو بهم زنی...و کاش قیافه ام را میدیدی وقتی فکر میکردم چرا وقتی چیزی را به دست نمیاری صرفا به این دلیل که مال تو نیست..دیگران را محکوم میکنی؟ و قیافه ام دیدنی تر بود وقتی یادم میامد کمتر از یک ماه پیش داشتم بهش پیشنهاد میدادم "با تو بودن" را تجربه کنه..شاید بد نباشه !


به رفت و آمد آدم ها توی زندگیم عجیب عادت کردم.....و از رفتنت ناراحت نیستم....ولی امیدوارم چشم هات را بازتر کنی...همین

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار |

ساعت 8 و نیم صبح است...لپ تاپ را گذاشتم روی تختم و با چشم های نیمه باز آهنگ "کجاوه/ویگن" را سرچ میکنم...با چشم های نیمه باز از تختم بلند میشم و روی تخت مینشینم و دستم را زیر چانه ام میزنم...یاد چی افتاده ام اول صبحی؟....پرده را کنار میزنم و پنجره را باز میکنم...آهنگ برای بار دوم تکرار میشه...لباس عوض میکنم و صبحانه میخورم...برمیگردم توی اتاق...کیفم را بر میدارم و به لپ تاپ خیره میمانم...دیرم است...ساعت 8:50 شده و من باید 9 سرکلاس باشم...کیفم را میگذارم زمین و روی تخت دراز میکشم و چشمهایم را میبندم..ترجیح میدهم اول صبح تکلیف این حس را مشخص کنم...به ترکیه فکر میکنم...به نادیا....نه..این حس هیچ ربطی به ترکیه ندارد....به ایران فکر میکنم...به سربالایی کوه عظیمیه....به دستهای گره خورده ی 5 صبح....نه..این حس هیچ ربطی به او ندارد...ساعت 9 شده است...تلفنم دقیقا کنار گوشم زنگ میخورد و دوستم بریده بریده میگوید تا 5 دقیقه ی دیگر امتحان شروع میشود...چشمهایم را باز میکنم...آهنگ را استپ میکنم...کیفم را برمیدارم و از در خارج میشوم...

ساعت 12 و 15 دقیقه ظهر است...روی نیمکت روبروی رامین نشسته ام و به خاطرات دبیرستان های پسرونه گوش میدم و میخندم...میخندم و صدای خنده ی تینا که از دور می آید از زمان و مکان جدایم میکند...خنده اش زنگی آشنا دارد...آشناییش با "کجاوه" جور در می آید...دلم میگیرد...دلم آغوش گرم میخواهد...این حس را نمیشناسم و دیوانه ام میکند...خاطره ی یک شب تابستانی...دخترکی 4 ساله با چهار چرخه ی بنفش....صحنه محو میشود...خنده های اطرافم خلوتم را بهم میریزند...

ساعت 3 و 15 دقیقه ظهر است....با همه خداحافظی میکنم و مسیر کوتاهی را با مهدی همقدم میشم...برگ های رنگارنگ درختان دیروز..امروز زرد شده اند و روی زمین ریخته اند...سرمای هوا امدن زمستان را فریاد میزند و از شب های سرد و بلند و غریب میگوید...فکر میکنم شاید اگر هوایش بهتر بود این مملکت برایم قابل تحمل تر میشد...زمزمه میکنم " زمستون..تن عریون باغچه تو بیابون"....یاد باند وسط یک خیابان پهن میافتم که دختر و پسری دست در دست ساعت 2 صبح این آهنگ را بلند بلند میخواندند و ماشین های برایشان بوق میزدند.....آهان...آن حس به این خاطره مربوط میشود...فقط اگر حرف های آن شب یادم بیاید..فکر میکنم...سردم میشود...فکر میکنم...سردتر میشوم... یک ماشین دو در اسپرت از جلویم رد میشود و به پ زنگ میزنم و میگویم دلم از این ماشینه که الان رد شد میخواد !! خاطره ها را بیرون میکنم...با لحظه ام درگیر میشوم...

ساعت 4 و 30 دقیقه است...کش موهایم را باز میکنم و روی تختم دراز میکشم...به پ اس ام اس میزنم که ساعت 6 بیدارم کن....سعی میکنم فکر نکنم به حس عجیبم...سعی میکنم خودم را تنها نگذارم با خاطراتم...چشمهایم خیلی زود گرم میشود ...." بهاره  3ساله که بودی من و بابات میرفتیم شب ها میدویدیم..یک بار تو را هم با خودمان برده بودیم...تو روی شانه های من نشسته بودی...اوایل بهار بود و شکوفه ها تازه در اومده بودن..تو بی مقدمه گفتی:" عمو نگاه کن..چه صحنه ی باشکوهی" ..حالا من هروقت به تو نگاه میکنم..به این دختر جوان ..یاد دختربچه ی 4 ساله ی روی شونه هایم میافتم" چشم هایم را باز میکنم..نفسم بالا نمیاید...توی غروب دلگیر این شهر..دنبال اکسیزن اضافی میگردم..با همان نفس تنگی و سردرد ناشی از بد خوابیدن خودم را به لپ تاپ میرسانم....کجاوه را پلی میکنم و سرم را به پشت صندلی تکیه میدهم....پیدا کردم..حسم را پیدا کردم...دختر بچه ی 5 ساله ای که از عمو قیفی همیشه دو تا بستنی میخرید..یکی خودش و یکی عمو !! دختر بچه ی 6 ساله ای که با عمو میرفت خونشون و حوض وسط خونه همیشه براش جالب بود...دختر بچه ی 7 ساله ای که "کجاوه" را با صدای  عمو شنیده بود...و حالا دختر 17 ساله ای که مدت هاست عمو را به اسم صدا میزند...چون آخرین باری که گفت عمو آ..پسر عمه اش خندید و گفت " مرگ من تو به آ میگی عمو ؟" و بعد پارسال تابستان بود که دختر با عموی دیروز و آ امروز رفت رستوران و آ ازش پرسید : دوست پسری..چیزی؟ نداری؟ و دخترک که آن روزها اوج مشکلاتش در رابطه اش بود فکر کرد شابد بتواند کمک کند ولی دخترک برای اولین بار از این سوال خجالت کشید و جواب نداد...و بعد همین امسال بود که با آ و دختر عمه و پسر عمه اش تا ساعت 3 صبح در خیابان ها راه رفتند و آ کجاوه را دوباره خواند.....فکر میکنم آ و بک گراند خاطراتم عمو آ صدایش میزنم....

بعضی آدم ها...حتی اگر رابطه ی نزدیکی هم باهاشون نداشته باشی..خوبند که باشند...دوستشان داری چون هستند...

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار |