|
دقیقا ۱۹ ساعت و ۳۰ دقیقه تا پروازم مونده... امسال بر عکس پارسال تناقص دارم....دلم واسه اینجا تنگ میشه... واسه مامان و بابام..ناز نازی..پر پری...ارغوان....مدرسه...کارم...واسه همه چیز ولی از عشق و ذوق و خواستن لبریزم... همگی تابستون خوبی داشته باشید ! هرکس هم که فکر میکنه میتونیم همدیگه را ببینیم برام ای میل بزنه....آف نزارید لطفا...ایمیل بزنید ! + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط دختری از جنس بهار |
۶ روز دیگه پرواز دارم...تا ۴ روز دیگه کار میکنم...یعنی فقط ۲ روز وقت جمع و جور کردن دارم... ساعت ۴ صبح شده...بیدارم و مشغول فکر کردن ! پ.س: هر جور خودت راحتی...من تعریفم از دوستی یه چیز دیگه بود ! + نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 توسط دختری از جنس بهار |
بهار از کوچه پس کوچه های بی حس غربت سرک میکشد....بوی بهار نمیدهد..اما بهاران را همیشه دوست دارم.....بهار خانه ی مادر بزرگ است که شبهایش پر میشد از خنده ها و بالشت بازی....بهار در دل خاله ام است که پر میزد برای اولین قدم برداشتنم....بهار معلم ادبیات اول راهنمایی بود که یادم داد داد بزنم من رستمم....بهار دل مردمم بود که با بوی بهار زندگی را از نو آغاز میکردند....غربت بهار ندارد...۴ فصل سالش بهم ریختگی ست و شلوغی و درس و کار و دلتنگی....هر بهار غربت دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی ست....از اولین روز که سفره ی هفت سین و عیدی مادر بزرگ نداریم...تا آخرین روز که امتحانات خرداد و مسافرت شمال نداریم....دلم برای زندگی تنگ است که هیچ کدام از این تابستان ها و ایران رفتن ها دلتنگی اش را رفع نمیکنند..زندگی که داشتم و نداشتم....یا شاید هم فقط توهمات زندگی ست که دلم میخواهد زندگی اش کنم! + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 توسط دختری از جنس بهار |
هزار تا موضوع...هزار تا حرف تو سرم رژه میرن...ولی حتی یک کلمه هم پیدا نمیکنم واسه توصیفشون...راست میگن نوشتن تمرین میخواد... ۴..۵ ماهی میشه درست حسابی ننوشتم..حتی واسه دل خودم هم ننوشتم...وقت اش را داشتم...حرف هم زیاد داشتم..ولی حوصله دریغ از یک اپسیلون ! قبلا که دلتنگ و دپرس بودم میتونستم راحت بنویسم...ولی از وقتی که از ایران برگشتم..یک مدل دیگه ای شدم...دلتنگ نیستم...عصبی ام ....بی حوصله ام....مثل همین الان که بازم دارم چرت میگم...اتفاق خاصی در حال حاضر اذیتم نمیکنه...چیزی نشده...استرس دارم فقط...بخاطر همه چیز..اینکه زندگیم بشه ۷..۸ ماه کار و درس و دلتنگی ..۲ ماه بشه خوش گذرونی...دوباره روز از نو روزی از نو خیلی کلافه ام میکنه...خودمم نمیدونم دلم چی میخواد...چی بیشتر از این میخوام از زندگیم...ولی میدونم خیلی بیشتر میخوام..همش احساس میکنم این زندگی موقت ...همیشه با خودم فکر میکنم بالاخره روزای بد تموم میشن...ولی نمیدونم چرا اسم این روزا را میزارم روزای بد؟ نمیدونم به نظرم روزای خوب چه شکلی ان و چرا و کی قراره شروع بشن ؟! دلم میخواد شاد باشم....دوستای خوب داشته باشم...اونم زیاد ! برم بیرون...ولی وقتی یاد روزای ترکیه ای که شاد بودم و دوستای خوب زیاد داشتم و همشم بیرون بودم که میافتم پشیمون میشم....دلم میخواد ایران زندگی کنم....۱ ثانیه بعد به نظرم کانادا خیلی خوب و ایرانی های اینجا خداترین جوونای روی زمینن...۱ ثانیه دلم واسه خانم نیری تنگ میشه و دلم میخواد برگردم سر کلاس ریاضی که همشو میفهمیدم....۱ ثانیه بعد که معلمم بهم لبخند میزنه میگم ببین چقدر مهربونه..همینجا خوبه ! خیلی دارم پرت و پلا مینویسم....ولی واقعا اینا همش پرت و پلاهای ذهنمه که الان نزدیک ۵ ماه هیجا ازش حرف نزدم..چون خودم دلیلشون را نمیدونم..خودم نمیفهمم خودمو...فکر میکنم هر جا ازش بگم میگن تو تکلیفت با خودت مشخص نیست...که واقعا نیست ! نمیدونم...یک روز هایپر میشم و هی میپرم بالا پایین و میرقصم و خوشحالم...یه روز گند دماغترین دختر دنیا !
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط دختری از جنس بهار |
صدای بارون و بوی نم تو اتاقم پر شده....چشمام از خواب میسوزن...امروز از ۵ تا ۱۲ کار کردم....خسته ام...روانپریشی های دوستم اذیتم کرد...خیلی....اینکه زندگیم داره رو همچین افکاری پایه ریزی میشه یکم دل سردم کرد...خسته نباشید آرمین خوشحالم کرد...شاید واسه اولین بار یه کاری کرد که به دلم نشست...از اینکه تولد آرین دعوت شدیم خوشحال شدم...از کار خسته شدم..از اینکه اون دختر چینی بهم دستور داد و چپ چپ نگام کرد شکه شدم.....تو مدرسه سر کلاس تاریخ هر روز گریه ام میگیره...و اصلا نمیدونم چرا...بازوی شهاب را همچین گاز گرفتم جاش موند..ولی به دلم نشست..بدجوری وسوسه ام کرده بودن....دارم میرم ایران خوشحالم..مثل پارسال پرپر نمیزنم...ولی خوشحالم.... حرفی هم ندارم ...! زندگیم میگذره....میگذره....میگذره....! شب خوش ! + نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 توسط دختری از جنس بهار |
|